Kazem Lamsoo

۹ مطلب با موضوع «داستان» ثبت شده است

هر چیزی برای خودش رسم و رسومی دارد


روباه گفت:
کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی.

ادامه مطلب...
۰۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۱:۱۱ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

داستان کوتاه "کلمن و بچه"


رفتن با آمبولانس از شمال تا مشهد هزینه زیادی داشت. با ماشین شخصی رفتیم. کلمن یخ هم روی زانوهام بود. من در طول این مدت محو زیبایی دختر بچه بودم. یخها باعث میشدند تا رفتن به شهرشان بو نگیرد...



"کاظم لمسو"

"داستان کوتاه کلمن و بچه"

بر اساس واقعه تابستان سال1393 برای مسافران فرهنگی- دبیرستانی در بابلسر

اینستاگرام: سخن بزرگان

داستان کلمن و بچه
۲۴ فروردين ۹۶ ، ۱۱:۱۱ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

آن مرد هم ریش داشت-3

حتما شنیده اید که می گویند: "ادب از که آموختی؟ بی ادبان".  نه اینکه خیلی بی ادب باشد. ولی

ادامه مطلب...
۲۳ دی ۹۵ ، ۱۱:۱۱ ۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

آن مرد هم ریش داشت-2


او مرا زندانی کرد. تا جایی که کودک بودم جسمم را و در عمق نا آگاهی روحم را تسخیر کرد.

از بچگی خود چه یاد دارید؟

ادامه مطلب...
۲۴ آبان ۹۵ ، ۱۱:۱۱ ۹ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰

داستانهای چند کلمه ای- 3


خیال مرگ:

پدر، از سر عقده هایم هر خیالی از تو را در ذهنم کشتم. جز یکی و آن یکی

ادامه مطلب...
۱۰ مهر ۹۵ ، ۱۸:۱۵ ۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰

اینستاگرام