یک مرد در خانواده ما بود که خود را پدر من می دانست.

او از نظر جسمی سالم بود. اما من نمی دانم او را چگونه توصیف کنم. هنوز من نمی دانم پدر یعنی چه. واقعا او که بود؟
او به من یاد داد که کسی برایم مهم نباشد جز خودم. کاش به من یاد نمی داد، چون من از او چنان سبقتی گرفتم که حال خدا را نیز نمی بینم... او به من یاد داد چگونه می توانم بی تفاوت باشم و چگونه خودم را جهان ببینم. بی عرضگی ویژگی بارز اوست که تمام تلاش خود را برای آموختن آن به من کرد که در اوج عقده ها نامحدود تکرار کردم و آن را خیلی خوب یاد گرفتم.
غرور بند کفش هایش را می بست و من به کوچک بودن عادت کردم در حالی که فکر می کردم بسیار مورد احترامم. او به من نگفت چگونه زندگی کنم. چون این واژه برایش تعریف نشده بود. چنانچه پدربزرگم نمی دانست و شاید پیش از آنها...
کلاس اول ابتدایی و اولین نقشه فرار از خانه. تمام سرمایه ام کیف مدرسه و سکه ده تومنی که آن هم روزانه مادرم به من می داد و برای همان روز بود. روز برای فرار شب نقشه میکشیدم. اینکه تمام اسباب بازی و سرمایه ام را در کیفم بریزم و امشب همه چیز تمام شود. شب می شد، اما تاریکی هوا و صدای سگ های محله که ترس را مانع رفتنم میکردند. اینکه واقعا به کجا پناه ببرم. تکرار برای هفته های بعد و نتیجه مثل هفته های قبل. اما روزی مانند یک مرد بالغ تصمیم گرفتم صبر کنم تا روزی که مستقل شوم. عرضه فرار کردن در آن روزها را نداشتم. باید صبر میکردم. کنایه ها را می شنیدم. کتک ها و تنبیه ها را تحمل می کردم. از توانایی ها و لذت ها برای چند سالی چشم می پوشیدم. آری پیمان بستم که تحمل کنم تا روزی که مستقل شوم. و این را همش می گفتم. باورتان می شود؟ یک پسر 8 الی 9 ساله به دوران بعد از  استقلالش بسیار فکر میکرد...


"کاظم لمسو"

اینستاگرام: KazemLamsoo



مرد ریش دار-استقلال کودکی-کاظم لمسو-شهریار صامت-داستان آن مرد هم ریش داشت.