و  هیچ وقت از دیدن آسمان ها سیر نمی شوم و هیچ وقت از دیدن ستارگان.
گاه با خود می گویم اصلا چه خوب هست خدایی هست و خدا به راستی خدایی می کند. ولی آدمیت را نمی دانم و این مرا می آزارد. حال می خواهم تنها آرزوی من تو باشی که بزرگ ترین آرزوی هردویمان است.

کاش می توانستم زمان بسازم تا، از با تو بودن بیش تر لذت ببرم...

وقتی به تو فکر می کنم می بینم که چه آرزوهای کوچکی دارم و مردم در اطرافم را نگو که آرزوهای آن ها در مقابل آرزوهای من قطره ایست. و گاه می خواهم با فکر آن ها زندگی کنم چون گمان می کنم که از من خوشبخت ترند و همین گمان مرا از پا در می آورد، چون به تمام آرزوهایی که پیش از این داشتم فکر می کنم، که چه عبث بود و چه بیهوده آن ها را در خیال خود می پروراندم.

ساکتم و به بی محلی آدمها عادت دارم. این روزگار اگر بخواهم متفاوت باشم ساده زندگی میکنم...

حال می خواهم تنها آرزوی من تو باشی که بزرگ ترین آرزوی هردویمان است...

در کودکی خویش با خود می گفتم: کاش آسمان شیشه ای بود و هر وقت دلم می گرفت روی آن خط می انداختم و هر وقت که می خواستم خدا را صدا کنم با سنگی آن را می شکستم تا بدانم که خدا متوجه ی من است. کاش ... و چه زیبا می شد زندگی.
من گاه از دردهای کودکیم می گویم و به همین خاطر شاید از نگاه بعضی ها حرف هایم خیلی ساده باشد...



"کاظم لمسو"

اینستاگرام: نثر ادبی